اولين نشستن
13 مهرماه زماني بود که تو تونستي خودت بشيني ؛قابل وصف نبود احساسي که من و بابا داشتيم.روزاي سختي رو پشت سر گذاشته بودم و حالا يه روزنه داشت رونمايي مي کرد و يه نوري که دل و قلبمو به وجود خدا سوق مي داد .چقدر حالم خوب بود ...چقدر... حالت چهاردست و پا شدي و دو دستت رو به زمين تکيه دادي و رو دو پا نشستي و من که از حموم اومده بودم فقط نگات کردم و هيچي نگفتم ان شب چند باري اينکار و تکرار کردي ....از ذوقم نميتونستم بخوابم و همش راه رفتن و حرف زدنت رو جلوي چشمام تصور کردم اما بازم ترس به سراغم ميومد و ميگفت شايد تصادفي بوده اما در روزاي بعد ثابت کردي دخترم . چند روز قبل هم يه تب اساسي کردي ؛باور کردن نشستن با ان تب و بيحالي واقعا سخت بو...


